پ.ن: به تو چه كه من چرا عموپورنگ ميبينم!
یه بار من رفته بودم یه اداره دولتی، دیدم دستشویی کارکنان و مدیریت از هم جداست! گفتم مگه دیگه دستشویی اینا هم با هم فرق داره؟ بعدشم که فکر کردم دیدم آره، معلومه که وقتی یکی چلوکباب میخوره و یکی نون خالی اینجوری میشه دیگه!
دوست داشتم همون موقع برم تو تلویزیون یقه اش رو بگیرم بگم خب احمق! دانشکده ما هم دستشویی دانشجویان و کارمندان و اساتیدش جداست! تازه واسه دو تای آخری درب رمز دار هم گذاشتن! تازه دم آبدارخونه نوشته: ورود افراد متفرقه و دانشجویان ممنوع! بعدشم بگم: خفه شو بابا
مدير سر صف:
كسايي كه آشغال ميريزن توي حياط و راهروها، چين؟ بگم؟ يه مشت نفهم بي فرهنگن!
شما دو تا كه داريد با هم حرف ميزنيد سر صف، بيام قيمه قيمه تون كنم؟ بگم بقيه هو بزن واستون؟ بگم؟
پ.ن: به جان خودم همين جوري حرف ميزنه
با نگاهي به آينده، درست كتك بزنيد
تويي كه روز 13 آبان در ميدان وليعصر با توحش تمام اون زن جوان را با باتوم و بدون هيچ دليلي ضرب و شتم كردي تا عقده هاي روحيت خالي بشه، اميدوارم روزي فرزند همون زن، تو رو ...
پ.ن: هر جور مايليد ميتونيد جمله رو تموم كنيد. افه ي مدنيت هم نيايد
مكان و زمان: سيد خندان، يارو داشت پول دو تا دي وي دي 600 توماني رو واسه مشتري حساب ميكرد با اين عمليات پيچيده