اين سناريو در يك تاكسي در خط سيد خندان- وليعصر اتفاق افتاد: راننده: كرايه 600 تومانه ها مسافر: 600؟ نه آقا! 500 تومنه كه! داراي زياد ميگيريا! راننده: من كه به زور سوارت نكردم! كردم؟ مسافر كناري تائيد ميكند : نه والا! مسافر: يعني چي آقا؟ اصلاً همه راننده تاكسي ها مثل شما دزدن! راننده: آره من دزدم! امروز رفتم روغن موتو بخرم! به جاي 1200 تومان شده بود 2400! مسافر: آره ديگه! اون از تو ميدزده! تو هم از من! راننده: قربون آدم چيز فهم! مسافر: آره! فكر كردي ميذاريم يه قرون از اين پول از گلوت بره پايين؟ ما هم ازت ميدزديم. امروز توي شركت يكي اومده بود جنس بخره، وقتي فهميدم راننده تاكسيه، گفتم از اين پول بيشتر بگيريد تا باباش دربياد راننده: آره ديگه عزيزم، همه از هم ميدزديم ديگه، مشكلي نيست كه، حله؟ مسافرين: همگي با تكان دادن سر اعلام مي كنن كه نه! همه چي حله!
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:56 توسط MeT
|
درباره
هر کسی از ظن خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست